ناصر خسرو

104

گشايش و رهايش ( فارسى )

عالم است با هر چه در او ، و آن بنده كه مر او را آن گوهر گرانمايه داده است مردم است ، و آن گوهر گرانمايه عقل است و آن سود كرد كه مىخواهد شناخت حق است ، تا مردم بدان سود كرد توانگر شود و به درجهء عقل رسد . پس گوييم چون ايزد تعالى مردم را به فرمان خويش مخصوص گردانيد از بهر نيك آمدن او را فرمان خدا بر او بند گشت نام بندگى مر او را خاصه شد ، بيرون از ديگر جانوران كه ايشان را از اين بند نبود . اما جواب آنچه پرسيدى كه « اگر مردم گناهى نكرد در آفرينش خويش چرا او بنده آمد و ديگر جانوران بنده نيامدند ؟ » آن است كه نخست بدانى كه ديگر جانوران بندهء مردمند و مردم بندهء خداى است . و اين سؤال كه گويى كه « اگر مردم گناهى نكرد چرا بنده كردش ؟ » اين سؤال آن وقت درست آمد كه او را از اين بندگى بد آمده بودى ، چرا نگويى كه اگر مردم پيش از آفرينش خويش نيكى نكرده بودى سزاى بندگى نبودى تا او را سراى جاودانى حاصل شدى ، و ديگر جانوران را اين منزلت نبودى . به حكم اين مقدمات كه گفته شد و او بر همه بدين معنى پادشاه [ 105 ] بودى كه به نيكى سزاى بندگى شد و چون مردم بدين نيكى از حد ستورى به حد فرشتگى رسد و عمر جاودانى يابد اين منت ايزدى بود كه او را بنده نام نهاده است از هديه دادن و مخصوص گردانيدن مر او را به عقل نه به گناه كه اگر آن بندگى به گناه بودى از حد فرشتگى به حد ستورى رسيدى نه از ستورى به فرشتگى ، پس بندهء بحقيقت مر خداى را آن است كه فرمان را به حق پذيرد و نگه دارد تا از بند طبايع برهد و سلطنت نفس شهوانى از او برخيزد ، كه مردم چون بندهء حقيقى گشت نفس شهوانى كه ديو بحقيقت دل است